تبليغاتX
ما زنده از آنیم كه آرام نگیریم
توهینی دیگر:


روزنامه همشهری در روز چهارشنبه مورخ 17 تیر 88 خبری رو به نقل از داود زارعیان مدیر کل روابط عمومی شرکت مخابرات ایران چاپ کرد که حدودا 6 صبح بود این خبرو خوندم. تا خود شب داشتم به این فکر میکردم که خدایا توهین و احمق فرض کردن مردم دیگر تا چه حد؟

جناب آقای زارعیان چند روز قبل از انتشار این خبر از قطعی اس ام اس اظهار بی اطلاعی کرده بودند.که این هم بهانه و توهینی بود برای در رفتن از جوابگویی ؛ اما نه توهینی به بزرگی حرف جدیدش. در خبر جدید بدون اشاره به دلیل تداوم قطعی اس ام اس فرموده اند علت قطعی 20 روزه اس ام اس یک سری اختلالات در سیستم های شبکه است.(درستش اعتراضات و اغتشاشات در خیابان هاست)

ایشون دلیل مشکلات ارتباطات تلفن بین الملل رو هم مشکلاتی در شرکت زیر ساخت ذکر کردند.

آقای زارعیان واقعا شعور مردم ایران رو تا چه حدی فرض کرده ای؟ آقای همشهری به چه مجوز اخلاقی اکاذیب ایشان را نشر کرده ای و از آن بدتر دلایل واهی و دروغین دیگری برای آن تراشیده ای؟

یعنی اینقدر نفهم فرض شده ایم که اینگونه کذب محض را تحویلمان میدهند؟ نکند بسته شدن پروکسی یاهو مسنجر و اختلال در وبلاگ ها و اختلالات اینترنت و ... هم دلیلش همین هاست که این آقا گفت؟ بگذریم زندگی هزار سال اولش سخته .

آقای زارعیان شب ها که سر بالین میگذاری کمی هم به شرف و انسانیت فکر کن.بگذار اگر کودکت معنی عزت نفس را از پدرش پرسید حرفی برای گفتن داشته باشی.

.......................................................

یه شوخی با دوستان.امیدوارم از این شوخی من ناراحت نشید،قرض تبسمیه که رو لباتون بشینه.اگه ناراحتتون کرد هرچی دوست داشتین بگید.

نظرات دوستان به نقل از خودم در مورد قطعی اس ام اس :

آقای احمدی نژاد: بیاید با گوشی من اس ام اس بدید ارسال میشه.

آقای موسوی: از راه قانونی مشکل را حل میکنیم.(این یعنی بریزید تو خیابون)

آقای کروبی :ننه منم میدونه چرا اس ام اسو قطع کردند.

آقای خاتمی: این مشکل به دلیل عدم گفت و گوی متمدن بین همراه اول ،تالیا و ایرانسل میباشد.

مادرم: از این ناراحته که نمیتونه پیام های اخلاقی به نفع خودش برای من بفرسته (مثال اخرین اس ام اسی که برام فرستاد: اگر ثروتمند عالم شوی باز هم گدای مادری).

محمد رضا (خودم): احتمالا پای بسیج در میونه.

زهرا :اگه نمیدونی بدون، اصلا مخابرات مجوز قطع ارسال اس ام اس نداره.

نازنین:کار موسوی و دارو دستشه.

آزاد: نظر محمد رضا ،زهرا و نازنینو نقد میکنه.

ریحانه: نظری نداره.منتظر وصل شدن اس ام اس میشه.

ع.نوید:دست اسراییل در کار است.

فرهاد: ندانسته نمی شود رای به کذب خبر داد.شما با گوشی خودت اس ام اس دادی ببینی قطع است یا نه؟

آدم برفی: نمیدونم چه نظری میده.

لیلا: تو این شرایط حساس چرا مخابراتو زیر سوال میبری؟

آفتاب شب: مخابرات آمریکا ،انگلیس و اسراییل برایت دست زدند.

دل آرام: اول مردم اس ام اس غیر اخلاقی فرستادند بعد بسیجی ها ناراحت شدند اس ام اسو قطع کردند.

بی بی سی: (میخواد ادای راست گو ها رو در بیاره) علت قطع اس ام اس در ایران عدم اطلاع رسانی و هماهنگی در مورد اعتراضات اخیر است.

ان آی تی وی: چند ساله بسته شده نظری نداره.

پی ام سی: چه خوشگل شدی امشب.

بهرام مشیری: غلط میکنه نظر بده.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:31 توسط محمد رضا |

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

شهیدان آسوده بخوابید ما بسیجی ها هستیم.

شهیدان آسوده بخوابید که ما بسیجی های میراث خوارتان به خوبی توانستیم جایتان را پر کنیم.

ما توانستیم از شما هم بسیجی تر شویم. چرا که شما بر روی دشمن اسلحه کشیدید و ما با وحدت و همدلی توانستیم بر مردم بی دفاع خودمان اسلحه سرد و گرم بکشیم.

ما توانستیم شیشه های خانه های مردم بی دفاع کشور خودمان را بشکنیم و به خانه هایشان وارد شویم.

آخ که چقدر وقتی به طریقی متوجه میشدیم شما از همین اسلحه های در دست ما استفاده های فراوان بردید و ما فقط این ها را در دست گرفته ایم و زحمت حملشان را میکشیم حسرت می خوردیم و میگفتیم کی نوبت ما میشود این اسلحه ها را امتحان کنیم.

جایتان خالی بود. کجا بودید ببینید چگونه از بالای پایگاهمان در خیابان آزادی وقتی متوجه شدیم دست هیچ کدام از مردم معترض به ما نمیرسد به سوی مردم شلیک کردیم. کجا بودید ببینید آن پسر جوانی را که هدف گلوله قرار دادیم و مردم او را بر سر دست ها میبردند. تازه آنجا بود که فهمیدیم تفنگ هایمان چه بردی دارد.

آه که چقدر بی انصاف بودید که در خاطراتتان از لذت اسلحه در دست گرفتن و بر مردم تاختن حرفی نزده بودید.

بذرهایی ناشناس و گول و گند

از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند

عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

..................................................

تصمیم گرفته بودم در برابر این اتفاقات سکوت کنم و هیچ چیز نگم. اما از خودم خجالت کشیدم. اگر روزی قرار به گفتن باشه همین امروزه .

من خودمو ملزم به حرف حضرت علی میدونم که وقتی ازش در مورد فاصله بین حق و باطل سوال کردن دستشو بین گوش و چشمش گذاشت و گفت: (( فاصله بین حق و باطل چهار انگشت بیشتر نیست. چیزی که خود به چشم دیدی حق است و چیزی که فقط شنیدی باطل است. ))

وای بر آن روز که صبح دولتتان بدمد.

.....................................

و اما حرفی مهم تر : حضرت موسی چهل روز به تور سینا میره و رهبری قوم خود رو طی این مدت به هارون واگذار میکنه. وقتی بر میگرده میبینه هرچی رشته بوده پنبه شده و مردم دارند گوساله سامری رو میپرستند و عبادت میکنند. میره مو و ریش هارون برادرش رو محکم با دو دستش میگیره و با عصبانیت بهش میگه چهل روز نتونستی جلوی انحراف قوم منو بگیری؟

و اینجا هارون یک حرف میزنه که حضرت موسی رو قانع میکنه و اونم اینه که میگه من اگر خیلی سعی میکردم جلوی اینها رو بگیرم و باهاشون مخالفت کنم اینها دسته دسته از ما جدا میشدند و دیگه وحدت و اتحاد نداشتند.

خب حالا به چه نتیجه ای میرسیم. خدا به وسیله موسی و هارون میخاد به ما بگه جماعت متحد و گاو پرست خیلی بهتر از جماعت خدا پرست و متفرق و نا همدل هستش.

وحدت و همدلی و امنیت یک روزه به دست نمیاد ولی به آسانی یک روزه از بین میره. کمی خودمون رو از بسته های فکری که ماهواره به صورت کنسرو داره به خوردمون میده جدا کنیم و سعی کنیم تفکراتمون مال خودمون باشه. اتحاد اتحاد اتحاد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:45 توسط محمد رضا |

نامه سر گشاده

سلام و عرض ادب خدمت رییس جمهورآینده

امیدوارم که حالتان خوب باشد و در سایه حق مستدام و سرزنده باشید.

جناب آقای رییس جمهور آینده یادت باشد در ابتدای انتسابت فقر را به پدر خواندگیت بر گزینی تا هیچ وقت فراموش نکنی که تمامی فقیران و تنگدستان خوهران و برادرانت هستند.

 آن وقت که به ریاست رسیدی یادت نرود خاک پای مردم را توتیای چشمانت کنی ؛ چون این ها همان مردمی هستند که قبل از انتخاب یا انتسابت با هزاران باند بازی و باند نبازی و با راست و دروغ و کلک و صداقت سعی کردی با خودت همدلشان کنی تا نام تو را به عنوان شخصی اصلح در برگه های رایشان بنویسند.

حتما جایی یادداشت کن که بعد از انتخابات از یاد نبری که این ها همان مردمی هستند که برای تو گلوهایشان را جر دادند تا خدای نکرده جلوی کاندیدای مقابل و طرفدارانش کم نیاوری .

راستی من به نمایندگی از همه مردم ایران اعلام میدارم که تو قرار است بر صندلی بنشینی که از حق مردم و پول مردم است. پس به جای این که بر رویش بنشینی آن را به گردنت بیاویز تا وقتی در میان رجال متمول مملکت قرار گرفتی و هر حرفی خواستی بزنی و هر عملی خواستی انجام دهی یادت باشد که حق مردم بر گردنت آویخته است؛ مبادا آن را از آن ها بدزدی .

راستی میدانی حق مردم را دزدیدن یعنی چه؟ یعنی اینکه وقتی سوار اتوبوس شدی اگر بلیط خود را ندهی از حق مردم دزدی کرده ای و این یعنی حق مردم بر گردنت است. پس هیچ وقت آن صندلی را از گردنت باز نکن تا این نکته را فراموش نکنی.

راستی اگر همراهان و همکارانت هم بلیط ندهند بر گردن توست؛ پس مراقب آنها هم باش و راننده اتوبوس را از نزدیکانت مگمار.

با توجه به این که در عصر ارتباطات و اینترنت زندگی میکنیم میتوانی بعد از انتخابت به سایت یو تیوب مراجعه کنی تا فیلم وعده هایی که مردم دادی را مشاهده کنی و احتمالا به آن ها عمل کنی.

از تو خواهش میکنم این حرفم را به جای یخ بر سنگ قلبت بنویسی ؛ تو در بالاترین مسند سیاسی کشوری قرار میگیری که تنها جمهوری اسلامی دنیاست و نام تشیع علوی را و الگوهای بزرگی مانند علی و حسین (ع)  را به دوش میکشد پس تو را به مردم قسم، کاری نکنی که آبروی اسلام در خطر بیفتد و یا بر گرده ما مانند کشور های عربی سوار شوند.

و در آخر ، مادرم میگوید وقتی خمینی را خداوند از رهبری ایران عزل کرد مردم ایران خون گریستند  ، امیدوارم پس از این که خداوند تو را نیز عزل کرد حداقل مردم بگویند حیف شد که رفت.

دوستدارت مردمی از مردم ایران

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:28 توسط محمد رضا |

خدایا به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو ؛ از زمین میگذرد.
واقعا ممنونم از تمام اون دوستایی که علی رقم اپ نکردن بلاگم همیشه به یادم بودن و من و فراموش نکردن. اینم اولین پست سال ۸۸ من.این متن رو اواسط سال گذشته نوشته بودم .از انتقادای صریحتون ممنون میشم.

                                            

نسل من و هم نسلان من از وقتی خود را شناختند دو موضوع و دو اتفاق بر گوششان خوانده شد. یکی قیام خونین امام حسین (ع) بود و دیگری هشت سال دفاع مقدس بود.یکی نماد دینمان بود و دیگری نماد مملکتمان. به همه ما گفته شده که این دو واقعه هدفشان یکی بوده است و رزمندگان پاک فطرت اصلا به یاد قیام عاشورا جان خود را در کف نهادند و به جبهه ای رفتند که تمامی کفر در برابر تمامی حق قرار داشت. به جبهه ای رفتند که چهل و شش کشور قدرتمند و بیقدرت در یک طرف و در طرف دیگر کشوری قرار داشت که گویی به تازگی متولد شده بود.انقلابی بس عظیم در ان شکل گرفته بودوهنوز به کل خود را نشناخته بود.کودکی بود نوخواسته. کودکی که اگر قلدر نبود مخلص بود.اما ان طرف چه خبر بود؟ قدرت بود و صلاح ، پول بودو زر بودو خبرگی . نتیجه مشخص بود.در تمام تاریخ هرگاه پول و قدرت و ثروت و کثرت به اخلاص و معصومیت و وحدت رسیده بودند شکست خورده بود. اری این فرمولی بود که نظام هستی در تک تک اعضای وجودش به ان معترف بوده و ان را تا به حال فریاد زده است. فرمولی که همیشه صاحبان قدرت از ان میترسیدند و همیشه منافعشان در خطر به تحقق پیوستن این فرمول بود.چاره چه بود؟ در نظم و نظام هستی که نمیتوانستند دست ببرند،اما میشد کاری کرد که مردم جهان این فرمول را فراموش کنند.کدام فرمول؟ همان فرمولی که هروقت در هرکجای جهان مردمی به ان دست یافتند با دست خالی پوزه ی قدرت های بزرگ نا مشروع و منافع طلب را به خاک مالیدند.همان فرمولی که پدران و مادران ما ان را کشف کردند و به کار بستند.همان فرمولی که نظام پهلوی را ساقط کرد و توانست در برابر قدرت چهل و شش کشور و یکی از بزرگترین قدرت های نظامی وقت و ان هم ارتش بعث بایستد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 17:38 توسط محمد رضا |

طلب

 

                                                 

سلام

میدونم خیلی وقته نیومدم اپ کنم.رو همین حساب از همه معذرت میخام.البته فکر کنم خوشحال باشید که مجبور نیستید بشینید مطالب جدید منو بخونید.پس باید به خاطر این که دوباره سرتونو درد میارم ازتون معذرت بخوام.

یکی از اشناهات که خیلی باهاش تعارف داری از خارج میاد ایران،میری دنبالش دم فرودگاه،میخوای بیاریش خونه خودت،یه ماشین مدل بالا هم داری،پشت چراغ قرمز که وایسادی و اون طرف هم بغل دستت نشسته یکی از همون اسپم های همیشگی که بچه های کولی سر چهار راه باشن با یه قیافه محزون میزنه به شیشه ماشینت.بار اول توجه نمیکنی و حواس خودت رو به صحبت با دوستت پرت میکنی:((راستی از اون ور اب چه خبر؟)).اونم میاد جوابتو بده که دوباره همون بچه با قیافه محزون تر از قبل میزنه به شیشه.میبینی این بار دیگه نمیشه خودتو به نفهمیدن بزنی.کلی تا حالا جلو رفیقت کلاس گذاشتی،الانم اگه این بچه کولی سمجو درست و حسابی دست طلبشو پر نکنی به نظر خودت خیلی پیش دوستت ضایع میشی.قبلا که میخواستی به این طور کسا پول بدی سعی میکردی بگردی پول خوردرو از ته کیفت بهش بدی،ولی این بار فرق میکنه برات مهم نیست که چقدره، دست میکنی تو کیفو اولین پولی که دستت بهش میرسرو میدی به بچه کولیه سمج محزون تا دست از سرت بر داره و تو هم پیش دوستت سربلند بشی.اسکناس ۵۰۰۰تومنیه ناقابلو فدای سماجت اون بچه میکنی.

اگه واقعا تو زندگیت دوست داری کسی یا چیزی رو بدست بیاری

اگه وقتی یاد کسی یا چیزی میوفتی برا بدست اوردنش اه از نهادت بلند میشه

اگه حاضری برا بدست اوردن کسی یا چیزی تمام سعی و تلاشتو بکنی

برا خدا بشو همون بچه کولیه سمج محزون که اونقده پیله میکنه که خدا بالا ترین چیزی که ممکن هستش رو بهش میده .

راستی اینم یادم نره بگم،خدا همیشه دوست داره بهترین چیزارو به بهترین بنده هاش بده.قناعت قشنگه،ساده زیستی درسته،ولی نباید این قناعت و ساده زیستی با خساست و زشت زندگی کردن اشتباه بشه.اگه خدا بنز اس ال کا رو افریده ،اگه خدا خونه ویلایی توی فرمانیه رو افریده، اگه خدا بالا ترین مقام های دنیوی رو افریده ،برا منو توی بچه مسلمون افریده،یادت نره بهترین چیز ها برای بهترین بنده هاست.

نوشتمو با یه حدیث از امام صادق و یه شعر از سعدی تموم میکنم.

امام صادق میگه:((کسی که این دنیای خود را برای دنیای دیگر و دنیای دیگر را برای این دنیا از دست بدهد از ما نیست))

اینم از شعر سعدی که اگه دقت کنید میبینید حرف منو تو دو بیت خلاصه کرده:

دلقت به چه کار آید وتسبیح ومرقع         خودرا زعملهای نکوهیده بری دار

حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست     درویش صفت باش وکلاه تتری دار

                        

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:26 توسط محمد رضا |

خوب یا بد؟
نا امیدم مکن  از سابقه  لطف  ازل  تو               چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت

سلام

چند وقت پيش خبري به گوشم رسيد كه واقعا خيلي تحت تاثير قرار گرفتم.خبر در مورد يكي از كسايي بود كه واقعا مومن هست و من تو زندگيم خيلي قبولش دارم بود.

بذاريد قبل از تعريف ماجرا يه شرح حال ازش براتون بگم ؛ يه مرد حدودا 45 ساله با موها و محاسن جو گندمي كه قيافه مومن و نوراني ، دو تا بچه و يه كسب و كار حلال داره و اسير مال دنيا نشده.از نظر من ادم خوبيه و تا حالا نديدم كسي هم ازش بد بگه.خلاصه اگه تو بچگيام كه دوست داشتم برا خدا تو ذهنم يه چهره تصور كنم ازم ميپرسيدن خدا چه شكليه حتما شكل اين شخصو توصيف ميكردم.

خب حالا تعريف ماجرا از زبون خودش و با اندكي تصرف از خودم:

«بعد يه روز سخت كاري حدودا ساعت 11 شب بود؛ در مغازه رو بستم ، سوار ماشين شدم و به عشق ديدن زن و بچم رهسپار خونه.تقريبا اواسط راه پشت يه چراغ قرمز ايستاده بودم.طبق عادت هميشگي داشتم نوار مذهبي گوش ميدادم.بغل دستم يه ماشين بود كه چند تا جوون توش بودن،صدا ضبطشون بلند بود و معلوم بود حالشون زياد خوب نيست.نگاهشون كردم.با خودم گفتم خدا به راه راست هدايتشون كنه.هنوز چراغ سبز نشده بود،يه نفر در ماشينو باز كرد، يكي از همون چهار تا جوون بود منو از ماشين كشيد پايين، چهار نفري با نفرت غير قابل دركي شروع كردن به زدن من.نتونستم از خودم دفاع كنم.يكيشونم حق كامل و ادا كردو با پنجه بكس گذاشت تو گيجگاهم.تلافي جالبي بود من برا اونا از خدا طلب استغفار كردمو اونا با مشت و لگد و پنجه بكس جواب منو دادن.اميدوارم خدا هدايتشون بكنه و با كس ديگه يي اين كارو نكنن.خجالت ميكشيدم برم پيش زن و بچم ،نميخواستم منو تو اون وضعيت ببينند و ناراحت بشن.دلمو به اين خوش كردم كه كه شايد بچه هام خواب باشند و منو تو اين وضعيت نبينن.تحملش براي زنم راحت تر بود.خلاصه رفتم خونه حالا زنم چقدر ناراحت شد بگذريم،فقط همينو بگم كه از درد خوابم نميبرد»

حضم اين حرفاش واقعا برام خيلي سخت بود.چون اين اتفاق به علت ظاهر بيني چند تا نادون براي يه ادم خوب افتاده بود.حالا چرا اين داستانو تعريف كردم؟

اينوبراتون تعريف كردم كه يه چيزو بگم برا اون اشخاصي كه نسبت به كسايي كه چهره مومني دارند يا جاي مهر رو پيشونيشون هستو محاسن دارند حس بدي دارند.كه اين حس بعضي موقع ها به حد اعلا ميرسه و باعث ميشه عمل اون چند تا جوون رو انجام بدن.<<<<---صد در صد تا حالا براتون پيش اومده كه پول تقلبي به دستتون برسه.كسي كه اين پول هارو چاپ ميكنه از روي اسكناس هاي موجود كپي برداري ميكنه.فكر نميكنم تا حالا كسي اسكناس 250 توماني يا 300 توماني كه اصلا وجود نداره رو جعل كرده باشه.پس نتيجه ميگيريم اگر اسكناس تقلبي وجود داره حتما يك اسكناس اصل هم وجود داشته كه از روش كپي شده باشه.اگه بعضي از ما براي كسب درامد و گول زدن مردم ته استكانو داغ ميكنيم و ميذاريم رو پيشونيمون كه جاش بمونه و بگيم جاي مهره اگه محاسن ميذاريمو تسبيح دستمون ميگيريم و ادعاي دين ميكنيم ولي همش دروغه دليل به بد بودن همه كسايي كه اين چهره رو دارن نيست.حتما يه ادم با اين شكلو شمايل وجود داره كه ادم هاي ريا كارو دورو با كپي برداري از اين چهره ها كسب وجهه ميكنن و كارشونو به پيش ميبرند.

نا امیدم مکن  از سابقه  لطف  ازل  تو               چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت

یا علی

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:50 توسط محمد رضا |

                                                    من محمد یک ایرانی

سلام

نمی خام ادای ادم های روشن فکرو در بیارم.چون واقعا نیستمو نبایدم تظاهر بکنم.میخام از یه چیزی که از مردم ایران تو دلمه و همیشه ناراحتم میکنه بگم.این حرفی که میزنم عمومیت نداره و در مورد همه ایرانی های عزیز نیست ولی خب در مورد بیشترشون صدق میکنه.

وقتی پای حرفاشون میشینی از سیاست میگن ،از اقتصاد میگن ،از مذهب میگن ،از تاریخ میگن و از خیلی چیزای دیگه .از چیزایی میگن که شاید زره ای هم در موردش تخصص نداشته باشن.حضرت علی(ع) حرف قشنگی میزنه:((چه احمق مردمانی هستند کسانی که در مورد چیزی که نمیدانند سخن میگوند.))البته بحثم در مورد ندونسته حرف زدن نیست ،بحثم برا اینه که اخر حرفای همشون مشترکه:((اینجا ایرانه بایدم اینجوری باشه))،((تو فلان کشور اروپایی اصلا مگه این چیزارو میبینی؟))،((اصلا ایرانی ها بی فرهنگن))،((دولت ملتو این جوری کرده))،((ایران مثل برره است)) و خیلی حرفای دیگه.

من نمیدونم اخر سر این این ایرانو که ما این همه ازش بد میگیم و میگیم هیچیش سر جاش نیستو چه کسایی میسازن ؟نفهمیدم مردمش چه کسایی هستند؟نفهمیدم مسئولینش ایرانی هستند یا نه؟ اخه سر صحبت هر کی تو ایران فارسی زبون بودو فکر کنم تو شناسنامش ملیت ایرانی داشت نشستم از ایران بد گفت.نگفت اگه تو ایران مشکلات زیادی هست برا اینه که من ایرانی درست زندگی نکردم.نگفت اگه تو ایران خیلی از موارد فرهنگی زیر پا گذاشته میشه برا اینه که من ایرانی به فرهنگو تمدن پشت سرم توجهی نداشتم.نگفت علت خیلی از بی عدالتی ها که میبینیم خودمون هستیم.تا کی میخایم اسم ایرانی و ایرانو با حرفامون زیر سوال ببریم؟

در اخر فقط چند تا سوال از تمام اون کسایی که فقط حرف میزننو اهل عمل نیستن دارم.شمایی که انقدر از وضع مملکتت ناراضی هستی خودت چی کار برا مملکتت کردی؟سعی کردی کجای کشورتو درست کنی؟اصلا برا مردمت مفید بودی یا چه بسا تاثیر منفی هم داشتی؟

حرف اخر:چه قشنگه جای حرف زدن،جای بالا بردن خودمون فقط با حرف دست به دست هم بدیمو پاشیم عمل کنیم،تا ایران به جایی که در شان اسمش و ایرانی ها هست برسه

یا علی>همیشه بر قرار باشید>خداحافظتون باشه

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:47 توسط محمد رضا |

روز رفتن
    

به اسم روزي براي زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين
يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟
...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 3:46 توسط محمد رضا |

قضاوت
                                                

                                     

در همسایگی خانه یک مرد روحانی که هر روزش را به دعا و نیایش می¬گذارنید، یک زن فاسد هر روز به فساد و فحشا مشغول بود و رفت و آمد زیادی به منزل او انجام می گرفت . مرد روحانی از این همه فساد و فحشا بسیار ناراحت بود و هر روز به درگاه خدا دعا می کرد که خدا جان این زن را بگیرد، بالا خره یک روز دعایش مستجاب شد و خدا جان زن فاسد را گرفت و فردای همان روز خداوند جان آن مرد را هم گرفت . و این دو همسایه در جهان دیگر همدیگر را ملاقات کردند. مرد روحانی بر عکس انتظار خود، آن زن فاسد را در حالی دید که فرشتگان با شکوه و جلال او را سوار مرکبی کرده¬اند و می¬برند. و خودش را با ارواح خبیثه در حال زار و راهی جهنم دید. از موقعیت خود ترسید و از خداوند سوال کرد که : پروردگارا این چه حکمتی است. من که تمام عمر نماز خواندم و نیایش کردم وضعیتم این گونه ناگوار است و این زن که تماما فساد کرده اینگونه در بهشت؟!. در جواب به او خطاب شد که « در آن زمان که تو هر شب مرگ این زن را خواستار بودی، این زن به پاکی تو و به نمازهای تو فکر می¬کرد و به حال تو غبطه می¬خورد و آرزو می¬کرد مثل تو و به جای تو باشد. بنابراین همانطور که دعای تو مستجاب شد . دعای این زن نیز اجابت شد . و این شد که می بینی ».

نتیجه :
دست از قضاوت کردن در مورد دیگران برداریم . هر مطلب رو که می خونیم برداشت اشتباه نکنیم .یک طرفه به قاضی نریم. و کسی رو به خاطر قضاوت نادرست خودمون متهم به گناه نکنیم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 4:1 توسط محمد رضا |

نامه

نامه ای به گضنفر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان كفاش برايد مينويسد. بهش گفتم كه اين گضنفر ما تا كلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس كه پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب كشي كرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود كه بيشتر اتفاقا توي 10 كيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 كيلومتر اينورتر اسباب كشي كرديم. اينجوري ديگر لازم نيست كه پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاك خانه قبلي را آورده و اينجا نصب كرده كه دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول كشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول كشيد

گضنفر جان،‌آن كت شلوار نارنجيه كه خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست كنم. آن دكمه فلزي ها پاكت را سنگين ميكرد. ولي نگران نباش دكمه ها را جدا كردم وجداگانه توي كارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم كه كارش را عوض كرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از كارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر كار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو كوتاه ميكنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان كفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم كلاس شنا. گفتن كه فقط اجازه دارن مايو يه تيكه بپوشن. اين دختره هم كه فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيكه است. بهش گفتم ننه من كه عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير كه كدوم تيكه رو نپوشي.

اون يكي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم كه بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت كرده بود كه بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلكي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميكند نفس كم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست كنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد كه ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست كرده بودم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:53 توسط محمد رضا |